مازندران شاهنامه مازندران کنونی نیست

 

به نظر می رسد واژه مازندران برای چندین سرزمین، از جمله برای سرزمینی در شرق، نزدیک هندوستان و سرزمینی در غرب، نزدیک شام به کار رفته است. به کارگیری این واژه برای مناطق شمال ایران، متأخر است و چنین می نماید در قرون بعد از اسلام برای بخش هایی از این منطقه به کار گرفته شده اما به تدریج برای کل استان مازندران کنونی به کار رفته است؛ در صورتی که تا قبل از آن، این منطقه با نام هایی مانند «طبرستان» یا بخش هایی از آن که بعداً مازندران نام گرفت، با نام «بیشه تمیشه» یا «بیشه نارون» شناخته می شده است.

اینکه مازندران به چه معناست و چگونه شکل گرفته است، موضوع بحث بسیاری از پژوهشگران بوده است و در منابع هم مواردی ذکر شده است، اما چنین می نماید که واژه مازندران برای مناطقی که خوش آب و هوا بودند به کار می رفته است.

ابن اسفندیار و ظهیر الدین مرعشی به روشنی ذکر می کنند که مازندران پیش از این نام دیگری داشته است. ابن اسفندیار در کتاب تاریخ طبرستان می نویسد: «و مازندران محدث است بحکم آنکه مازندران بحدّ مغربست و به مازندران پادشاهی بود چون رستم زال آنجا شد او را بکشت. منسوب این ولایت را موز اندرون گفتند بسبب آنکه موز نام کوهیست از حدّ گیلان کشیده تا بلار و قصران که موز کوه گویند همچنین تا بجاجرم یعنی این ولایت درون کوه موزست (ابن اسفندیار، ج ١، ص ۵۶). ظهیر الدین مرعشی هم چنین مواردی را ذکر می کند و نام اصیل این منطقه را «بیشه تمیشه» یا «بیشه ناورن» می داند. او در بخش مقدمه الکتاب «تاریخ طبرستان و رویان و مازندران» می نویسد: «... اسم مازندران محدث است زیرا که مازندران در زمین مغرب است و در اصل موسوم بود به بیشه نارون و بیشه تمیشه هم می خواندند و به تجدید مازندران می گفتند (مرعشی، ص صد و دوازده)

در آثار الباقیه ابوریحان بیرونی، طبرستان، جایگاه منوچهر معرفی شده است و آرش کمانگیر –که به عنوان اسطوره ی میهن دوستی مطرح است- از همین جا برخاسته است. بیرونی می نویسد: «افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازه پرتاب یک تیر در خود به او بدهد... و (آرش) را که مردی با دیانت بود حاضر کردند...» (بیرونی، ص ۲۴۹)

بحث اصلی ما پیرامون شاهنامه است و در شاهنامه هم به صورت آشکار، از مناطق استان مازندران کنونی به عنوان سرزمین های فریدون و منوچهر یاد شده اند. دکتر حسین کریمان می نویسد: در پادشاهی فریدون، در عنوان «بر تخت نشستن فریدون» بیان می شود که وی پس از آن که گرد جهان بگردید ...و گیتی را به سان بهشت کرد، از آمل به سوی تمیشه رفت و در آن بیشه، تخت گاه زد:

ز آمل گذر سوی تمیشه کرد / نشست اندر آن نامور بیشه کرد

 

همچنین در عنوان «در فرستادن فریدون، منوچهر را به جنگ تور و سلم» به خون خواهی ایرج آمده است:

سراپرده شاه بیرون زدند / ز تمیشه لشگر به هامون زدند

سپهدار چون قارن کینه دار / سواران جنگی چو سیصد هزار

منوچهر با قارن پیلتن / برون آمد از بیشه نارون

ذکر تمیشه و بیشه نارون در این داستان خود دلیل بر آن است که این دو اسم مسمایی واحد بوده است.

همانطور که مشخص است منوچهر و قارن در تمیشه که سراپرده ی شاه در آن وجود داشت، برای جنگ آماده می شدند.

 

در عنوان «در فرستادن (منوچهر) سر سلم را به نزد فریدون» سروده شده است:

چو آمد به نزدیک تمیشه باز / نیا را به دیدار او بد نیاز

ز دریای گیلان چون ابر سیاه / دُمادُم به ساری رسید آن سپاه

در این داستان ذکر اماکنی مانند تمیشه، دریای گیلان، ساری و نیز در ادامه گیل مردم باز نماینده ی این حقیقت است که فریدون در پهنه ی با نزهت و فرح بخش و خرم بیشه نارون که بخشی از طبرستان بعدی می باشد تخت گاه داشته است.

 

در عنوان «در آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه» در شرح رسیدن سام و همراهان به دربار، چنین آمده است:

 سوى بارگاه منوچهر شاه / بفرمان او بر گرفتند راه

منوچهر چون یافت زو آگهى / بیاراست دیهیم شاهنشهى‏

ز سارى و آمل بر آمد خروش / چو دریاى سبز اندر آمد بجوش‏

 

با این پیش زمینه که بر اساس شاهنامه، بخش های مختلف استان مازندران کنونی جایگاه فریدون و منوچهر بوده است، ابیاتی در شاهنامه مربوط به دوران کیکاووس وجود دارد که بر اساس این ابیات، فریدون و منوچهر اصلاً به مازندران نرفتند!! بنا بر شاهنامه، کیکاوس تحت تأثیر سرود یک دیو رامشگر مازندرانی، تصمیم گرفت به مازندران رود اما چون بزرگان و سران سپاه از تصمیم کیکاووس آگاه شدند، این رأی را نپسندیدند و سخت به اندیشه فرو رفتند و از خطری که در این جنگ احساس می کردند، به هراس افتادند و آن را نتیجه ی فریب و اغوای دیو دانستند. در بخشی که مربوط به رایزنی بزرگان می باشد آمده است:

که جمشید با فرّ و انگشترى / بفرمان او دیو و مرغ و پرى

ز مازندران یاد هرگز نکرد / نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پر دانش و پر فسون / همین را روانش نبد رهنمون

اگر شایدى بردن این بد بسر / بمردى و گنج و بنام و هنر

منوچهر کردى بدین پیش دست / نکردى برین بر دل خویش پست

 

چطور ممکن است استان مازندران کنونی در شمال ایران را این مازندران بدانیم در حالی که در جای جای شاهنامه، ساری، آمل، تمیشه و... جایگاه فریدون و منوچهر معرفی می شوند؟! پس با توجه به شواهد و منابع، می توان نتیجه گرفت که مازندرانی که در شاهنامه به عنوان جایگاه دیوان آمده است، اصلا مازندران کنونی در شمال ایران نیست و همانطور که مورخانی مانند ابن اسفندیار و مرعشی گفتند نام مازندران بعد ها و در دوران بعد از اسلام برای نامگذاری بخش هایی از مناطق شمال ایران استفاده شده است.

میترا مهر آبادی درباره مازندران شاهنامه می نویسد:

در شاهنامه، سام جنگ هاى بسیار با نرّه دیوان مازندران و قوم سگسار و گرگسار- که در مناطقى به همین نام ساکن بوده‏ اند- داشته است. از شاهنامه، دریافته مى‏ شود که این مناطق در کنار یکدیگر قرار داشته‏ اند چرا که غالباً نام این اماکن با هم ذکر شده مانند: «سگسار و مازندران» و یا «گرگسار و مازندران». سام همواره از سیستان به جنگ ایشان مى‏ رود. اما مسیر او هرگز از سیستان به طرف مازندران کنونى یعنى به سوى نواحى شمال غرب سیستان نیست بلکه همواره مسیر حرکت او به طرف شرق و یا شمال شرقى سیستان است و غالباً از این نواحى چنان یاد شده که گویى فاصله چندان زیادى با سیستان ندارند.

در باب مازندران و این که آیا غیر از این مازندران کنونى هم مازندرانى وجود داشته است یا نه، باید گفت در مقدمه قدیم شاهنامه آمده است: «و شام و یمن را مازندران خواندند و... و از چپ روم، خاوریان و مازندرانیان دارند. و مصر گویند از مازندران است.» (قزوینى، «مقدمه قدیم شاهنامه»، بیست مقاله، ج ۲، ص ۵٠ و ۴۴). یا در جاى دیگر صاحب مجمل التواریخ و القصص مى‏ نویسد که فریدون، نریمان را به جنگ کروض (گروسّ) شاه به «مازندران مغرب» فرستاد. (مجمل التواریخ و القصص، ص ۴۲).

در نتیجه مشخص میشود که اطلاق نام مازندران بر بخشى از نواحى طبرستان پدیده‏اى بالنسبه متأخر است... (مهرآبادى، ج ١، ص ١٨٣)

 

اینکه چرا به مرور زمان، نام بخشی از مناطق شمالی ایران، به مازندران تغییر کرده است، دلایل مختلفی می تواند داشته باشد و شاید نتوان به نتیجه قطعی رسید. ممکن است همان طور که ابن اسفندیار گفته است بخشی از مناطق شمال ایران را به دلیل وجود کوه موز، «موز اندرون» می نامیدند (ابن اسفندیار، ج ١، ص ۵۶) و کم کم این نام تبدیل به مازندران شده است. همچنین ممکن است ویژگی های آب و هوایی خوب در شمال ایران باعث شده باشد چنین نامی بر روی آن قرار گیرد، در شاهنامه وقتی از مازندرانی که به نظر می رسد در شرق قرار دارد سخن گفته می شود، بسیار نیک و خوش آب و هوا ترسیم می شود. اینکه چندین مکان خوش آب و هوا با عنوان مازندران خوانده شده اند (مانند مناطقی نزدیک شام و یمن و هندوستان)، چنین به ذهن می آورد که این واژه را برای مکان های خوش آب و هوا به کار می بردند.

کسانی که معتقدند مازندران شاهنامه همین مازندران کنونی است معمولا به وجود واژه «دیو» در نام های مردمان و برخی از مکان ها در مناطق شمال ایران اشاره می کنند. در واکنش به این موضوع می توان گفت که باید دید این واژگان از چه تاریخی در آن مناطق وجود داشتند؟! آیا منابعی هست که اثبات کند همزمان با نگارش شاهنامه واژه دیو در آن مناطق جای داشته است؟!

هزاران دلیل برای وجود این نام ها می توان شمرد از جمله آنکه احتمال دارد یادگاری از زمان قبل از زرتشت باشد که دیو ها پرستش می شدند، همانطور که دیو ها در آیین هندی ها جایگاه والایی یافتند. اما نباید فراموش کنیم که وقتی نام مازندران بعد از اسلام بر روی این منطقه قرار گرفت با توجه به آنکه مردم تحت تأثیر شاهنامه و داستان های آن بودند، به مرور ممکن است واژگان دیو و... هم جایگاهی پیدا کنند.

اگر قرار است نام ها و واژگان را مد نظر قرار دهیم می توانیم نام هایی مانند «فریدون کنار» و... در مناطق شمال ایران را مورد توجه قرار دهیم و اتفاقا منابع تاریخی و اسطوره ای زیادی تأیید می کنند که این مناطق جایگاه فریدون و منوچهر بوده است.

مازندران کنونی که در بخشی از همان طبرستان تاریخی است، ارتباطی با مازندران شاهنامه که جایگاه دیوان است ندارد و بر اساس اسطوره ها این منطقه به عنوان پایتخت و نشستگاه فریدون و منوچهر محسوب می شده است؛ جالب آنکه پهلوانان بزرگی مانند آرش کمانگیر از همین منطقه برخاسته اند.

 

منابع:

ابن اسفندیار، بهاءالدین‌ محمد بن‌ حسن‌. تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال آشتیانی. به کوشش محمد رمضانی. تهران: کلاله خاور، ١٣٢٠.

بیرونی، ابوریحان. آثارالباقیه عن القرون الخالیه، ترجمه اکبر داناسرشت. تهران: کتابخانه خیام، ١٣٢١.

کریمان، حسین. مازندران و شاهنامه. مازندنومه (١۶ آذر ١٣٨۶). نشانی الکترونیکی

مرعشی، میر سید ظهیر الدین بن سید نصرالدین. تاریخ طبرستان و رویان و مازندران. به کوشش محمد حسین تسبیحی. تهران: موسسه مطبوعاتی شرق، ١٣۴۵.

مهرآبادى، میترا. شاهنامه منثور. تهران: نشر آفرینش، ١٣٧۴.

فردوسى، ابوالقاسم. شاهنامه، تصحیح ژول مول. چاپ چهارم، تهران: سخن، ١٣٧٣.

قزوینی، محمد. دوره کامل بیست مقاله قزوینی. تصحیح و مقدمه ابراهیم پور داوود و عباس اقبال آشتیانی. تهران: دنیای کتاب، ١٣۶٣.

______ . مجمل التواریخ و القصص. تصحیح ملک الشعراء بهار. به کوشش محمد رمضانى. چاپ اول، تهران: خاور، ١٣٧٣.

/ 12 نظر / 856 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

با این اوصاف اونجایی که میگه (که مازندران شهر ما یاد باد) باز هم منظور از مازندران جایی غیر از مازندران کنونی در شمال ایران هست؟

مستعان غلامی

واقعاً برای دروغ ها و اراجیفی که بافتی متاسفم شما با این اسناد چرند و گذاف گویی نشان دادی که هیچ چیز از تاریخ نمی دونی ... عزیز دل خواستی روشن بشی با من تماس بگیر تا روشنت کنم که با 1000 ران اسناد تاریخی مازندران شهر ما یاد باد خواهد بود ...

بهنام

مقاله خوبی بود قانع شدم که مازندران شاهنامه این مازندران الان نیست

مطهره

استاد منوچهر ستوده نویسنده کتاب از استر آباد تا طبرستان در اینباره گفته اند: بهتر است از کج بینی ها دوری گزینیم و اثار وقایع شاهنامه را در مازندران کنونی ببینیم. من محققی پیگیر تر از ایشون در مسایل طبرستان ندیدم

ساروی

خیلی خیلی ممنون از مطلبتون. بنده در این باره تحقیق کردم و متوجه شدم که حتی یک درصد هم نمیشه احتمال داد که مازندران شاهنامه مازندران الان باشه

بهنام

شاید باورتون نشه ولی یه بحث با پانترک ها داشتیم و با شدت تمام شاهنامه رو محکوم می کردن و میگفتن مازندران باید از ایران جدا شه! من این مطلب رو خوندم و بهشون گفتم که اصن مازندران شاهنامه، مازندران الان نیست. ولی حرف خودشونو تکرار می کردن و وقتی ازشون منبع خواستم هیچی ارائه ندادن و بحث رو به سیستان و بلوچستان کشوندن! من که به این نتیجه رسیدم اینا تا همه ایران رو تیکه پاره نکنن ول کن نیستن. با اسم حمایت از ترک ها میان جلو بعدش می خوان گیلان و مازندران و سیستان و بلوچستان رو از ایران جدا بدونن! بهتون قول می دم از هر بهونه ای استفاده می کنن تا ایران رو تیکه پاره کنن

بهنام

کسانی مثل شما که سطر سطر این نوشته ها رو می نویسید یادتون رفته که فردوسی هرجا از مازندران و دماوند و دیو سفید یاد کرده ، از دریای گیلان ( دریای کاسپین امروز ) و ساری و آمل و گیله مرد هم گفته و همه اینها درباره مازندران و گیلانی هست که در شمال ایران هست . حالا این دریای گیلان و گیله مرد و آمل و ساری در کجاست ؟ نکنه در افغانستان هست ؟ در قسمتی از شاهنامه که درباره تاجگذاری فریدون یا جمشید هست قید شده

بهنام

جالب اینجاست که شما حتی ساری و آمل و تمیشه را منکر می شوید !! خوب دوست عزیز ، حتی رشته کوههای البرز و دماوند را هم منکر شدید . خوب بر فرض که همه استنباط های شما درست ، اما سوالی که اینجا پدید میاید این هست ، چرا این شهر های ساری و آمل و تمیشه ( شهر نور ) همه امروز در مازندارن هستند ، چون از دوران ساسانی نام شهر های ساری و آمل تغییر نکرده و حتی ناصر خسرو قبادیانی در گذر از مازندران درباره البرز گفته و سوادکو و اگر بر فرض محال بپذیریم که گفته های شما درست باشد ، پس نسخه های موازی این ها باید خارج از ایران باشد ، یعنی در بدخشان مورد ادعا ، اما چرا نیست ؟ چه کسی نسخه های موازی ساری و آمل و تمیشه و البرز و دماوند را از بدخشان پاک کرده و هیچ رد تاریخی باقی نگذاشته ؟ اصلا هرجایی که در شاهنام صحبت از مازندران شده ، مثلا همان تاجگذاری فریدون یا جمشید ، درست یادم نیست ، صحبت از گیله مرد و دریای گیلان هست ، گیله مرد همان مردمان گیلک هستند و مردم مازندران و گیلان به گویش های مختلف زبان گیلکی گویش دارند ، یعنی این گیله مرد ها هم خارج از مازندران و گیلان بودند ؟ در بدخشان ؟ ایکاش شهامت داشته باشید و پاسخ بدید .

بهنام

در ضمن شما که از تبرستان گفتید و بهتر هست بدانید ، تبرستان مازندارن نبود ، بلکه مازندران و گیلان کنونی و حتی گرگان ، سرزمینی بود از تبرستان قدیم . سرزمینی که از آستارا تا گرگان و استرآباد گسترده بود و نامش تبرستان بود و نه اینکه مازندران به تنهایی تبرستان باشد . من نمی دانم شما ایرانی هستید یا نه ، قصد هم ندارم به شما تهمت بزنم خدای ناکرده اما شما دارید دروغ های جاعلان تاریخی ایران را گسترش میدهید . اصلا برای شما چرا عجیب نیست ، چرا همه این مکاشفه ها تنها و تنها در این چند دهه گذشته رخ داده ؟ چرا هرگز منبع معتبری برای این مکاشفه ها نیست و اینها مورد تائید هیچ نهاد دانشگاهی و یا علمی نیست و تنها در حد مقالات هست ؟

یاسین

من خودم یه مازندرانی هستم وقتی بچه بودم پدربزرگم خیلی داستانهای قدیمی تعریف می کردن و که اول کثر اونها معمولا روباهی وارد منطقه ای میشد و به اهالی میگفت از مازندران اومدم و کلی تعریف از مازندران که جایی مثل تکه ای از بهشت و ادامه که منظور بخش هایی از استان مازندران امروز بوده نه همه اون مردم استان هم همین الان به خصوص قدیمی ترها، مازندران رو به دوبخش یک مازندران (مازندرون) که سمت کوه هست (محلی با وفور نعمت) و یکی دیگه هم جایی که وفور نعمت کمتر باشه (سمت ساحل) تقسیم میکنن. و بویژه دامدارهای سنتی همیشه اواخر فصل بهار و اوایل تابستان برای تهیه علوفه دام میگن بریم مازندرون و داستانهای مختلفی که پدرم از زبان عموی خودش مربوط به بیش از 50 سال پیش تعریف میکردن از داستانهای حمله رستم به مازندران به شعر میگفت به سبک شاهنامه که یک بیت اون رو مینویسم اگر رستم اید به مازندران سرش را بکوبم به گرز گران و همینطور داستانهای زیادی راجع به اسب رستم که وقتی به سمت مازندران میومد از بس این اسب بزرگ و قوی بود که در داخل جلگه های مازندران فرو میرفت و همین امر باعث میشد رستم در فتح مازندران با سختیهای زیادی مواجه بشه.